تبلیغات
.
.




عشق [حرف دل , ]



اگر عشق این است ، به عاشق نبودنم افتخار می کنم!!!!

شنیده بودم که عشق با شعف همراه است اما ، از شنیدن اینکه فرهادها از عشق شیرین ها خود را می کشتند و مجنون ها بخاطر عشق لیلی ها از کار و زندگی می افتادند هیچ گاه به شعف نمی رسیدم و در هیچ یک از این ها عشق الهی را نمی دیدم. هرچند که اطرافیانم همواره ، خواهانِ عشق بودند اما همیشه با افتخار می گفتم :" اگر این اسارت ،عشق است ، من هیچ گاه خواهانِ عشق نیستم."

عشق در نگاهِ آنها اینگونه بود ، که معشوق را همچون قناری در قفسی حبس می کردند تا بتوانند از وجودِ او در نزدیکی ِ خود لذت ببرند. شنیدم که عاشقی به معشوقش می گفت :"عزیزم تو مالِ منی!!!!!!!".

چندین سال برایم اینگونه گذشت. در این مدت از اطرافیانم می پرسیدم عشق چیست؟ در اکثر پاسخ ها عشق همان اسارتی بود که من از آن می گریختم. تا این که توانستم با عارفی صحبت کنم و با یک برداشت ذهنیِ عالی که قدرت ِ توان بخش عشق را بیان می کرد آشنا شوم.

از او پرسیدم: عشق چیست؟

گفت :  عشق نیرویی است که اگر بخواهی  در وجودِ تو غرق می شود . نیاز به جاری شدن دارد تا تو آن را حس کنی پس تو معشوقی بر می گزینی تا با جاری کردنِ عشقِ درونی ات به او به شعف برسی.

پرسیدم : چرا خیلی ها ، با عشق اسارت می سازند؟

گفت : عاشق گل هیچ گاه بخاطر ِ علاقه زیادش به گل آن را از بوته جدا

نمی کند تا در لیوانِ آبی آن را در کنج خانه حبس کند . عاشق حقیقیِ گل آن را در بوته باقی می گذارد تا از رشدِ گل به شعف درآید.

گفتم : اینگونه خیلی سخت است و خیلی از انسانها نمی توانند دوری از معشوق را تحمل کنند!

اوگفت : عاشقانِ گل همه گل پرورند    زحمتِ گل پروری برخود خرند

اگر عشق مادرت به تو باعث می شود که همواره او تو را در خانه حبس

می کرد تا نکند که از دست بروی تو هیچ گاه رشد نمی کردی.هرچند که برای خودِ او رنجی بزرگ بود .

او به من گفت : *" من شوقِ عشق را به تو خواهم آموخت . اعمالِ ما به ما وابسته اند همچون درخشندگی به فسفر . درست است که اعمالِ ما، ما را

 می سوزانند ولی تابندگی ما از همین است و اگر روح ما ارزش چیزی را

داشته دلیل به آن است که سخت تر از دیگران سوخته است."*

سنگ سیاه زمانی به مجسمه ای زیبا مبدل می شود که ضرباتِ چکش ِ مجسمه ساز را تحمل کند . و این گونه است که تو لایق عشق الهی خواهی شد .

گفتم: هرچند که پذیرش این نوع عشق سخت است، بااین حال من با تمامِ وجود آن را می پذیرم .

و او گفت: * "برایِ من شنیدنِ این که شن ساحل نرم است کافی نیست

می خواهم پاهای برهنه ام این نرمی را حس کند . معرفتی که قبل از آن احساس نباشد برای ِ من بیهوده است"*

 و من از این که پروردگار در قالب یک عارف تعریفِ زیبایی از عشق را به من ارزانی داشت بسیار خوشحالم .

در نهایت از تمامی آنها که هستند تا بتوانم عشقم را جاری کنم متشکرم از بچه گربه بازیگوشم گرفته تا تو دوستِ خوبی که این متن را می خوانی.

و یک تشکر مخصوص از پیام آور عشق و دوستی عیسی مسیح که برایِ آوردن این پیام بزرگ به هستی پای نهاد.

مهرنوش

تمامی متن های داخل ستاره از کتابِ ( مایده های زمینی) اثرِآندرژید و شعر از دکترسید مهدی ثریا است.

 



نوشته شده توسط درخت تنها در  یکشنبه 20 فروردین 1385 و ساعت 12:04 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[حرف دل , ]



زیر این طاق کبود یکی بود یکی نبود
مرغ عشقی خسته بود که دلش شکسته بود
اون اسیر یه قفس شب و روزش بی نفس
همه آرزوهاش پرکشیدن بود و بس
تا یه روز یه شاپرک نگاشو گوشه ای دوخت
چشش افتاد به قفس دل اون بدجوری سوخت
زود پرید روی درخت تو قفس سرک کشید
تو چش مرغ اسیر همه دلتنگی رو دید
دیگه طاقت نیاورد رفت توی قفس نشست
تا که از حرفای مرغ شاپرک دلش شکست
شاپرک گفت که بیا تا با هم پر بکشیم
بریم تا اون بالاها سوار ابرا بشیم

 


یه دفعه مرغ اسیر نگاهش بهاری شد
بارون از برق چشاش روی گونش جاری شد
شاپرک دلش گرفت وقتی اشک اونو دید
با خودش یه عهدی بست نفس سردی کشید
دیگه بعد از اون قفس رنگ تنهایی نداشت
توی دوستی شاپرک ذره ای کم نمی ذاشت

تا یه روز یه باد سرد میون قفس وزید
آسمون سرخابی شد سوز برگ از راه رسید
شاپرک یخ زد و یخ مرد و موندگار نشد
چشاش رو هم گذاشت دیگه اون بیدار نشد
مرغ عشق شاپرک رو به دست خدا سپرد
نگاهش به آسمون تا که دق کردش و مرد....



نوشته شده توسط درخت تنها در  پنجشنبه 17 فروردین 1385 و ساعت 12:04 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




امروز [حرف دل , ]



امروز

به گنجینه اسرارم سرزدم ؛ درش را گشودم سرّدیگری درکنج آ ن جا دادم ؛ درش را بستم وبا او به گفتگو نشستم ، بارسنگین دلم سبک شد ، چون مید انم  رازم را هرگزفاش نخواهد کرد، از رازم با او گفتم ، لبخندی زد وگفت کلید دلت را گم نکن.

گفتم  تا دست توست در اما ن است.

گفت اگر یك روز دلت طوفانی شد خواستی پس بگیری؟

گفتم اعتنا  نكن.

گفت اگر التماس و زاری كنی؟

گفتم  بازكلید دارم  تو باش.

گفت اگر از خود بی خود گشتی ، آن وقت چه شود؟

گفتم  آنگاه اشكم را با خاك طوفان گل كن ، روح وجسمم زیرآن مدفون كن.  

گفت فانی گشتن هم ، خود عالمیست!

گفتم ای داد من كیم  ، كزهر دو عالم غا فلم .



نوشته شده توسط درخت تنها در  پنجشنبه 17 فروردین 1385 و ساعت 12:04 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[حرف دل , ]



بعد از مدتها توانستم بنویسم....بارالها شکر میگویمت که بر فکرم کلمات مبهم شیشه ای را نجوا میکنی و سکوت قفس شیشه ای مرا میشکنی و من بر آنم تا دست بر قلم ببرم و این سکوت شکسته را در کاغذی سپید خط خطی کنم
قلمم از جنس نور و جوهرش از اشک چشمانم است و کاغذی دارم از برگهای خشکیده پاییز عمرم
میخواهم بگویم مبتلایم به آنچه عشق نامیدندش و همچنان با پایی زخمی بر جاده های بی انتهای سرنوشتم دنبال یک سایه میگردم و میدانم دردم تسکین نمیابد جز به نگاه پر اضطراب قناری عاشق که هر روز بیقرار میخواند و مرا مست صدایش میکند
بار الها این بنده حقیرت را دریاب و باور کن من برای این همه غم ساخته نشده ام که مبتلا شوم.......و دیگران را مبتلا کنم
ای سرا پا همه خوبی کاش تو به اندازه بغضی که یک آن بر گلویم چنگ می اندازد کنارم بودی کاش همان اشک چشمم بودی که وقتی حلقه میزند همه چیز تار و مبهم جلوی دیدگانم میرقصند
و این شاید آخرین بار باشد که مینویسم به نام عشق...و میخواهم دیگر نباشم و همراه من دردسر های آهنی من هم به گور خاطرات پناه ببرند و من پاکی سجاده نماز مادر را میخواهم  که لحظه ای سر بر آن بگذارم و اشکهای دلتنگیم را با بوی نم بر تربت کربلاییش با هم به تو هدیه بدهم......دلم برای همه چیز تنگ است
برای خنده های پوشالیم...که حتی دیگر نمیتوانم به تظاهر لب به خنده بگشایم
دلم برای کودکیهای گم شده ام میلرزد برای دویدنهای کودکانه در کوچه های باریک به دنبال پروانه های کاغذی...و وقتی پشت سرم را میبینم در میابم که حسم بزرگ شده و دیگر آن کودک شیطون و پر ذوق نیستم و همه چیز فاصله گرفته از دستان خالی من
من هم شدم یکی از آن بزرگترها که به خود و دیگران دروغ میگویند و انسانیتی تهی همه وجود پوچشان را پر کرده دیگر در سکوتم حتی قاصدک هم میلی به دیدنم ندارد و گلهای پیچک خانه مادر بزرگ که زمانی همدمم بودند هم بزرگ شدند و از من غریبی میکنند
من این دنیا را نمیخواهم...همه چیز رابا یک چیز میسنجند و همه عاشقهای دنیا محکوم به مرگند
و نسل من همینک تمام سپیدی ها را محکوم کرده و عشقها جایشان را به هوس تن هایی پوسیده برای یک شب مهتابی داده اند و همه چیز بیش از اندازه نفرت انگیز است و این را من میفهمم چون مبتلا گشته ام
مبتلای دردی که عشق نامیدندش.....عشق الهی..عشقی پاک و بی پروا
سالها بود که انقدر دلتنگی نمیکردم ولی اینبار دیگر فرق دارد و من نیاز دارم شانه های مهربانی بالین اشکهایم شوند و به من اطمینان بدهند که همه بدیها تمام میشود
وقتی این نوشته را میخوانی اشک بریز که من هم اشک ریختم
این حقیقت است...چهره واقعی و عاشق کش جهان را ببین که چگونه با ما در جنگ است و من و توی انسان چه حریصانه زندگی را از آن خود دانسته ایم و به زیبایی ها و بی وفاییهایش دل بسته ایم
دوست من سکوت نکن از چه میترسی از که خجلت زده ای بگذار اشکت جاری شود....بگذار خاک و غباری که چشمت را پوشانده شسته شود
من دلم تنگ است....من دلم از تنهایی در سینه ام گرفته
من قلبم را آن سوی مرزهای تردید جا گذاشته ام
بار الها دستان عاشق من و دوستان ترانه ای مرا در دستت بگیر و به خود ببر
ای پروردگار عشق راهی از نور برای این کاروان درست کن و ما را در آن هدایت کن
به حق بزرگواریت قسمت میدهم همه دلهای زخم دیده و پشت های خنجر خورده کسانی  که در جمع ترانه ای ما حضور دارند را تسکین دهی و مرهم نهی و آخرین دعایم:با عشق و قلبم از خودت میخواهم که همه عاشقانت را از ظلمت و شب سرد هجران غایب همیشه حاضر حضرت قایم -عج-رهایی بخشی
آمین یا رب العالمین

 



نوشته شده توسط درخت تنها در  سه شنبه 15 فروردین 1385 و ساعت 11:04 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




سلامی دوباره [حرف دل , ]



سلام دوسان عزیز

ببخشید که این همه وقفه بین ارسال مطالب شده.

آخه نتونستم بیش تر از این بنویسم چون در این مدت که آن عشق آغاز شد دیگه نتونستم خوبی ها و بدیهارو بنویسم.

حالا میپرسید چرا .

چون آنقدر اتفاقات بد در ادامه ی داستان وجود دارد که نمیتوانم بنویسم

و اگه بنویسم فکر میکنید که عشق چیز بدیه ولی با اینهمه شکستی که من تا به حال در عشق داشتم هنوز عشق و عاشقی رو دوست دارم و به دنبال آن عشقی هستم که واقعا عشق باشد نه مشق .

با تشکر درخت تنها

 

من همانم

                   روزی آمدم و روزی خواهم رفت

                   اما نه همانی که بودم

                   میتوانم همانی باشم که میخواستم و یا

                   همانی باشم که میخواستند و یا

                   همانی که مجبورم باشم

من همانم

                    آری من همانم

                    همانی که همه آنند

                    همانی که ......



نوشته شده توسط درخت تنها در  چهارشنبه 7 دی 1384 و ساعت 08:12 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




وبلاگ من
  صفحه نخست
  گالری عکس
  ایمیل من

[yahoo]


موضوعات

حرف دل (12)
شعر (5)


 آرشیو

فروردین 1385 (4)
دی 1384 (1)
آبان 1384 (2)
مهر 1384 (5)
شهریور 1384 (5)


صفحات

1 2 3 4





لینكستان

  دختر کاشونی

  و فقط سکوت !

  دختر بابا

  تحفه

  امید آسمان





لینكدونی
آرشیو لینكدونی





خبرنامه





آمار وبلاگ
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
ایحاد صفحه : -